علی اصغر بستانی
هم بنیانگذار (Co-founder)
جیمز واتسون ، همکشفکننده ساختار DNA، در ۹۷ سالگی درگذشت
جیمز دی. واتسون، که در ۲۵ سالگی با مشارکت در کشف ساختار DNA – یکی از مهمترین پیشرفتهای تاریخ علم – به جمع بزرگان علم پیوست، روز پنجشنبه در ایست نورثپورت، نیویورک، واقع در لانگ آیلند درگذشت. او ۹۷ ساله بود.
مرگ او در یک آسایشگاه، روز جمعه توسط پسرش دانکن تأیید شد. دانکن گفت که دکتر واتسون این هفته پس از درمان عفونت در بیمارستان، به آسایشگاه منتقل شده بود.
نقش واتسون در رمزگشایی DNA، نقشه ژنتیکی زندگی، برای تثبیت جایگاه او به عنوان یکی از مهمترین دانشمندان قرن بیستم کافی بود. اما او این شهرت را با رهبری پروژه جاهطلبانه ژنوم انسانی و نگارش شاید مشهورترین خاطرات علمی تثبیت کرد.
واتسون برای دههها یک مرد آمریکایی مشهور و بهلحاظ بدخلقی شهرتیافته در عرصه علم بود. او در محوطه آزمایشگاه کلد اسپرینگ هاربر زندگی میکرد؛ جایی که در دستاورد قابل توجه دیگری، در سال ۱۹۶۸ به عنوان مدیر آن منصوب شد و آن را از یک موسسه نسبتاً کوچک در لانگ آیلند با گذشتهای پرتلاطم، به یکی از مراکز اصلی میکروبیولوژی جهان تبدیل کرد.
او در سال ۱۹۹۳ از سمت ریاست کنارهگیری کرد و سمت افتخاری صدراعظمی را بر عهده گرفت.
اما حرفه رسمی او در آنجا در سال ۲۰۰۷ به پایان شرمآوری رسید، پس از اینکه در مصاحبهای با ساندی تایمز لندن پیشنهاد کرد که به طور کلی، افراد سیاهپوست به اندازه افراد سفیدپوست باهوش نیستند. او این ادعا را در مصاحبههای روی دوربین برای یک مستند PBS درباره خودش، بخشی از مجموعه مسترهای آمریکایی، تکرار کرد. وقتی این برنامه در سال ۲۰۱۸ پخش شد، آزمایشگاه در پاسخ، عناوین افتخاری که واتسون حفظ کرده بود را سلب کرد.
این اظهارات، دور از اولین نظرات آتشین و بیپروای او بودند؛ مردی که زمانی به عنوان «کالیگولای زیستشناسی» توصیف شده بود، و بلافاصله آنها را رد کرد. با این حال، هرچند او به نظریهپردازیهای زیستی خود در موضوعاتی مانند نقش اکسیدانها و آنتیاکسیدانها در سرطان و دیابت ادامه داد، واتسون دیگر در کانون توجه علمی قرار نگرفت.
او بعدها گفت که احساس میکند همکاران دانشمندش او را رها کردهاند.
خاطرات همهچیزدان واتسون، «مارپیچ دوگانه»، نیز در زمان انتشار در سال ۱۹۶۸ همکارانش را خشمگین کرد؛ آنها معتقد بودند که واتسون خودش را بیش از حد برجسته کرده و سهم دیگران در پروژه را کمارزش جلوه داده است. با این حال، بلافاصله به عنوان یک کلاسیک ادبیات علمی ستایش شد.
اما این در تشخیص ساختار فیزیکی مارپیچ دوگانه اسید دئوکسیریبونوکلئیک، مولکول سازنده کروموزوم و واسطه وراثت ژنتیکی، بود که واتسون و همکشفکنندهاش، فرانسیس اچ.سی. کریک، شهرت پایدار و جایزه نوبل پزشکی یا فیزیولوژی در سال ۱۹۶۲ را به دست آوردند.
در سال ۱۹۵۳، زمانی که واتسون و کریک کشف خود را انجام دادند، اطلاعات نسبتاً کمی درباره ساختار و عملکرد DNA شناخته شده بود.
«این کشف زیستشناسی را برای همیشه تغییر داد»، بروس استیلمن، که در سال ۱۹۹۴ جانشین واتسون به عنوان مدیر آزمایشگاه کلد اسپرینگ هاربر شد، در مصاحبهای برای این ناکراجو در سال ۲۰۱۸ گفت.
برای استیلمن، کشف ساختار DNA در کنار نظریه تکامل داروین و قوانین وراثت ژنتیکی مندل قرار میگیرد. «ساختار DNA به ما گفت که وراثت چگونه رخ میدهد»، استیلمن گفت، «اما همچنین جهش و در نتیجه تکامل را توضیح داد.»
واتسون در سال ۱۹۵۳ به شهرت رسید، زمانی که زیستشناسان به این نتیجه رسیده بودند که DNA در مرکز وراثت ژنتیکی قرار دارد، اما نمیتوانستند با اطمینان بگویند که چه شکلی است، اطلاعات آن چگونه ذخیره میشود، این اطلاعات چگونه از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، یا چگونه ممکن است اقدامات ژنها در سلولها را کنترل کند.
در سال ۱۸۶۹، یک زیستشناس سوئیسی، فریدریش میشر، مادهای حاوی مولکول DNA – اسید دئوکسیریبونوکلئیک – را در حالی که هسته گلبولهای سفید را مطالعه میکرد، جدا کرد. او این ماده را «نوکلئین» نامید و نظریهپردازی کرد که ممکن است با وراثت ارتباط داشته باشد.
واتسون در سال ۱۹۵۱ کار بیوشیمیایی خود را در کپنهاگ، دانمارک رها کرد و به آزمایشگاه کاوندیش، بخشی از دانشگاه کمبریج در انگلستان، نقل مکان کرد؛ او گفت که مصمم بود با پژوهشگرانی کار کند که شیفتگی او به DNA را به اشتراک میگذاشتند، چیزی که او مهمترین موضوع در زیستشناسی میدانست.
در آنجا با کریک روبرو شد، که در دهه ۳۰ سالگیاش، پیگیری دکترای جنگزدهاش را از سر گرفته بود. موضوع او ظاهراً ساختارهای پروتئینی هموگلوبین بود. در واقع، او نیز به DNA وسواس داشت.
با استفاده از تصاویر اشعه ایکس به دست آمده توسط روزالیند ای. فرانکلین و موریس اچ.اف. ویلکینز، پژوهشگران کالج کینگز لندن، واتسون و کریک در نهایت یک مدل فیزیکی از مولکول ساختند. کلید کار زمانی بود که ویلکینز به آنها دسترسی به برخی تصاویر فرانکلین داد، که یکی از آنها، عکس ۵۱، سرنخ ساختار مولکول را فراهم کرد. در چیزی که به طور گسترده به عنوان نقض پروتکل تحقیقاتی تلقی میشود، ویلکینز تصویر اشعه ایکس را بدون اطلاع فرانکلین به واتسون و کریک داد.
با کمک این مواد، این دو پیشنهاد کردند که DNA شبیه نردبانی پیچخورده است که «نردههای خارجی» آن از مولکولهای شکر و فسفات تشکیل شده است. هر پله نردبان از دو پایه شیمیایی از چهار پایه DNA – آدنین، تیمین، سیتوزین و گوانین – تشکیل شده است. آدنین همیشه با تیمین جفت میشود، و گوانین همیشه با سیتوزین جفت میشود.
آنزیمهای درون سلول میتوانستند این نردبان پیچخورده را از وسط ببرند و با استفاده از پایههای درون سلول، دو مولکول DNA جدید از یک مولکول ایجاد کنند.
مشتاق برای شکست دادن رقیب اصلیشان، شیمیدان آمریکایی لینوس پاولینگ از مؤسسه فناوری کالیفرنیا، واتسون و کریک کشف خود را نوشتند و آن را به مجله نیچر فرستادند. هرچند مقالهشان با لحن معمولاً صاف علم نوشته شده و به سختی یک صفحه بود، واضح بود که نویسندگان متوجه شده بودند به چیزی بزرگ دست یافتهاند.
ساختار پیشنهادیشان «ویژگیهای جدیدی دارد که از نظر بیولوژیکی بسیار جالب است»، آنها نوشتند و افزودند: «جالب توجه است که جفتسازی خاصی که ما فرض کردهایم، بلافاصله مکانیسم کپیبرداری ممکن برای ماده ژنتیکی را پیشنهاد میکند.»
به عبارت دیگر، آنها میتوانستند توضیح دهند که دستورالعملهای ژنتیکی چگونه از یک نسل به نسل بعدی منتقل میشوند.
در سال ۱۹۶۲، واتسون، ویلکینز و کریک برای این کار جایزه نوبل را بردند. (پاولینگ، که در مسابقه DNA شکست خورده بود، جایزه نوبل صلح ۱۹۶۲ را برای مخالفتش با سلاحهای کشتار جمعی برد؛ او قبلاً در سال ۱۹۵۴ جایزه شیمی را برای کارش روی پیوندهای شیمیایی برده بود.)
ویلکینز، که به تحقیق روی DNA در کینگز ادامه داد، در سال ۲۰۰۴ درگذشت. کریک در نهایت به مؤسسه سالک در لاهویا، کالیفرنیا نقل مکان کرد، جایی که روی نوروبیولوژی نظری و آگاهی تحقیق میکرد. او نیز در سال ۲۰۰۴ درگذشت.
واتسون در نهایت از کمبریج انگلستان به کمبریج ماساچوست نقل مکان کرد، جایی که در سال ۱۹۵۵، سمت استادیار زیستشناسی در هاروارد را پذیرفت.
روابط واتسون با بقیه هیئت علمی زیستشناسی هاروارد پرتنش بود. او همکاران دپارتمان خود را با رد تکامل، طبقهبندی، اکولوژی و دیگر تحقیقات زیستی به عنوان «جمعآوری تمبر» توهینآمیز کرد و گفت که این زمینهها باید جای خود را به مطالعه مولکولها و سلولها بدهند.
«او ناخوشایندترین انسانی بود که تا به حال ملاقات کرده بودم»، یکی از همکاران جوانش، زیستشناس تکاملی ای.او. ویلسون، در خاطرات ۱۹۹۴ خود، «طبیعیدان» نوشت.
این ویلسون بود که ادعا کرد واتسون، پس از دستیابی به شهرت با کار خیرهکننده و در سنی زودرس، به «کالیگولای زیستشناسی» تبدیل شده است.
«به او مجوز داده شده بود که هر چیزی که به ذهنش میرسد بگوید و انتظار داشته باشد جدی گرفته شود»، ویلسون نوشت. «و متأسفانه، او این کار را با بیتوجهی اتفاقی و وحشیانه انجام داد.»
آن زمان و بعدها، واتسون با افتخار اعلام میکرد که فقط ذهنش را بیان میکند. او ابتدا عنوان «جیم صادق» را برای خاطراتش که به «مارپیچ دوگانه» تبدیل شد، انتخاب کرده بود.
واکنش اولیه کریک به کتاب خشم بود. او گفت واتسون روی خودش تمرکز کرده و به ضرر دیگران درگیر در پروژه است.
ویلکینز هم کتاب را چندان دوست نداشت. او و کریک آنقدر اعتراض کردند که انتشارات دانشگاه هاروارد برنامه انتشار کار را رها کرد؛ کتاب به جای آن در دو قسط در آتلانتیک مانثلی ظاهر شد و بعداً توسط آتنئوم منتشر شد.
کتاب پرفروش شد. نسخهای حاشیهدار در سال ۲۰۱۲ منتشر شد که تصویری غنیتر از پیروزی DNA ارائه میدهد. و کریک در نهایت از خشمش گذشت.
در هاروارد، واتسون همچنین «زیستشناسی مولکولی ژن» را نوشت، اولین کتاب در مجموعهای از کتابهای درسی برجستهاش. این کتاب، که در ویرایشهای بعدی همکاران دارد، همچنان یکی از تأثیرگذارترین، پرکاربردترین و تحسینشدهترین متون در تاریخ زیستشناسی است.
واتسون اولین بازدید خود از آزمایشگاه کلد اسپرینگ هاربر – موسسهای که در نهایت به شهرت علمی بازگرداند – را در سال ۱۹۴۸ انجام داد.
تا سال ۱۹۶۸، زمانی که برای رهبری آن استخدام شد، آزمایشگاه از برجستگی افتاده بود. واتسون تقریباً تحقیق عملی را رها کرد تا این وضعیت را تغییر دهد. با استعداد در مدیریت و جمعآوری، تمرکز آزمایشگاه را روی میکروبیولوژی با هدف درک، تشخیص و درمان ژنتیک سرطان قرار داد.
واتسون همچنین پیشنهادهای آموزشی آزمایشگاه را گسترش داد، برنامه فارغالتحصیلی ایجاد کرد، مجموعه کنفرانسهای آن را افزایش داد و برنامهای برای دانشآموزان دبیرستانی که DNA را مطالعه میکنند، راهاندازی کرد. استیلمن سال گذشته گفت که این برنامه اکنون «بزرگترین برنامه آزمایشگاهی دبیرستانی در ژنتیک و زیستشناسی در جهان» است.
و زمانی که پژوهشگران شروع به درک این کردند که رمزگشایی کل توالی ژنهای ژنوم انسانی ممکن است، واتسون آنها را به جلسهای در کلد اسپرینگ هاربر فراخواند تا درباره آن بحث کنند. وقتی دولت فدرال پروژه ژنوم انسانی را تأسیس کرد، به سراغ واتسون رفت تا اولین رهبر آن باشد.
یک «پیشنویس کاری» در سال ۲۰۰۰ با فهرستی از ۳ میلیارد حرف در کد ژنتیکی انسانی به پایان رسید. این در ۲۶ ژوئن در اعلامیههای تلویزیونی توسط رئیسجمهور بیل کلینتون و نخستوزیر بریتانیا تونی بلر، ستایش شد.
جیمز دیویی واتسون در ۶ آوریل ۱۹۲۸ در شیکاگو به دنیا آمد، یکی از دو فرزند جیمز دیویی واتسون، وصولکننده بدهی برای دانشگاه گسترش لاسال، یک مدرسه مکاتبهای مستقر در شیکاگو، و ژان میچل سابق، که در دفتر پذیرش دانشگاه شیکاگو کار میکرد و در سیاستهای حزب دموکرات فعال بود.
جیمز در ساوت ساید شیکاگو بزرگ شد و به دبیرستان ساوت شور رفت. در ۱۵ سالگی در دانشگاه شیکاگو ثبتنام کرد و آنجا بود که با کتابی درباره زیستشناسی، نوشتهشده برای مخاطبان عام توسط فیزیکدان کوانتومی اروین شرودینگر روبرو شد. کتاب «زندگی چیست؟ جنبه فیزیکی سلول زنده»، جوان واتسون را متقاعد کرد که ژنها جزء کلیدی سلولهای زنده هستند.
پس از فارغالتحصیلی در ۱۹۴۷، به مدرسه فارغالتحصیلی دانشگاه ایندیانا رفت، جایی که با دو غول زمینه، هرمان جی. مولر و سالوادور ای. لوریا روبرو شد. (مولر جایزه نوبل فیزیولوژی یا پزشکی ۱۹۴۶ را در ۱۹۴۶ برد و لوریا در ۱۹۶۹ به طور مشابه مورد تقدیر قرار گرفت.)
تحت راهنمایی لوریا، واتسون در ۱۹۵۰ دکترای خود را دریافت کرد. سپس به سمت کمبریج و شهرت حرکت کرد.
به عنوان یک جوان، او از وضعیت مجردی خود شکایت میکرد و پنهان نمیکرد که در جستجوی همسر است. جستجوی او در سال ۱۹۶۸ به پایان رسید، زمانی که در آستانه ۴۰ سالگی، با الیزابت لوئیس، دانشجوی سال دوم ۱۹ ساله کالج رادکلیف در هاروارد ازدواج کرد. آنها دو پسر داشتند، روفوس و دانکن. در مصاحبهای در ۲۰۰۳ با گاردین، واتسون بیماری روانی شدید روفوس را توصیف کرد، که آن را «بیعدالتی ژنتیکی» نامید.
او اغلب میگفت که بیماری پسرش «انگیزه بزرگی» برای پیوستن به پروژه ژنوم بوده است.
همسرش، یک متخصص حفظ معماری، پسرانش و یک نوه از او به جا ماندهاند.





